رویای با تو بودن را نمیتوان نوشت،حتی نمی توان سرود.با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند و...ومن بیکران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد و تا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید.



بـاهـات نبـودم ، برات که بودم اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم ، هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم، اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم ، تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم ، مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل


كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي كرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف ترين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از ان دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

زيباست به خاطر تو زيستن، براي تو ماندن و به پاي تو مردن و به پاي تو سوختن!
و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو، بدون تو زيستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن!
اي كاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگيست!
بدون و تو و دور از دستهاي مهربان تو زندگي چه تلخ و ناشكيباست!
كنار پنجره نشسته ام و چشم به باغ پرشكوه خاطره ها دارم!
خود را در كوچه تنهايي مي يابم، آنجا كه حتي ديده از تصوير گريزان است، سرگردان و پريشان به آينده چشم دوخته ام، صداي گامهاي استوارت به گوشم مي رسد، فقط تويي كه در باغ خاطره ها به كوچه تنهايي من پا گذاشته اي!
پس قدومت را بر سفره دلم بگذار كه سخت محتاج آمدنت هستم

کولی پول دوست
************
زن کولی که شوهر خود را گم کرده بود به کلانتری رفت و تقاضا کرد تا پلیس درصدد تحقیق بر آید. کلانتر به او گفت:تو که فال ورق می گیری و از آتیه خبر میدهی، چطورنمی توانی بفهمی که شوهرت کجاست؟ مگر ورقها را هم گم کرده ای.؟ کولی جواب داد ورقها را گم نکرده ام. پلیس :خوب - پس شوهرت کجاست.؟زن کولی جواب داد: صد فرانک به من بده تا به شما بگویم
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
روزی واعظی بالای منبر گفت: هر کس از دست زن خود راضی نیست از جای خود بر خیزد همه برخاستند مگر یک نفر.واعظ گفت:الحمدالله یک نفر را دیدم که از دست زن خود راضی است.در این لحظه آن شخص با صدای بلند گفت:زن من با چوب پاهایم را شکسته است لذا نمی توانم برخیزم وگرنه من پیش از همه بر می خاستم.
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
جواب کردن مهمان
.......................
خانمی به دوستش می گفت :پریروز مجبور شدم یکی از میهمانهایم را جواب کنم. از بس حکایات زشت و رکیک می گفت. دوستش گفت:خیلی کار خوبی کردی عزیزم .بله. منتها همه میهمانان من نیز با او رفتند.چون می خواستند ببینند آخر داستانی که او می گفت به کجا می رسد
..................................................................................................................................
ناله گوسفند به درگاه خداوند
یعقوب (ع) مناجات کرد - پس از آنکه یوسف(ع) را باز یافته بود- که الهی این بلا که بر من آمد به چه سبب آمد؟ جواب آمد که ای یعقوب ،فلان وقت تو را مهمانی رسید و در خانه ی تو گوسفندی بود با بچه ای کوچک. بچه را در پیش مادر بکشتی و بریان کردی و در پیش مهمان نهادی.دل آن مادر بریان گشت، به ما نالید،ما دل تو را به فراق فرزند بسوختیم تا بدانی که درد فرزند چگونه باشد
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف را به چاه بیفکنند،یوسف لبخندی زد.یهودا، یکی از برادران پرسید: چرا خندیدی؟ اینجا که جای خنده نیست.یوسف گفت: روزی در فکر بودم چگونه کسی به من اظهار دشمنی کند، با این که برادران نیرومندی دارم.اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم که نباید به هیچ بنده ای به غیر خدا تکیه کنم.

نمی دانم تو می دانی که من بی تو بهاران را نمی خواهم........
نمی دانم تو می دانی که من بی تو درخت خشک پاییز نه که
باران را نمی خواهم.......
من از آب زلال چشمه ها چیزی نمی خواهم......
اگر بی تو گل نرگس نروید در درون چشمانم........
و من بی تو ........ و من بی تو.............
ومن بی تو
پریشانم ، پریشان

پیروز مندان، فاتحان لحظه هایند
و شکوه زندگی را در کام فرصت ها می جویند
بسان همه ی دیگر آدمیان
آری از شکست می ترسند،
اما عنان خویش به وحشت نمی سپارند
فاتحان هرگز به نومیدی
پای خویش واپس نمی کشند
و چون توسن زندگی به سرکشی لجام بگسلد
تا که رام نگردد
به قرار ننشیند
فاتحان مفهوم شگفت انعطاف را خوب می دانند
و خوب می دانند که پیوسته راهی دیگر هست
و جانشان همواره آمیخته ی شوقی است
به آزمون تمامی راههای زندگی
...................................
فاتحان میدانند که پا بر قله های تکامل ندارند
در آیینه ی صداقت به حرمت، ضعف خود را
نظاره می کنند.
و آنگاه با تمام نیروی خویش ، گامهای تعالی را استحکام میبخشند.
فاتحان به زمین می افتند اما بر زمین نمی مانند
و در امتداد صعود بلند خویش، جان سخت و پر توان
معنای ناخوش سقوط را
منکوب می کنند
................
فاتحان می دانند که نه سرنوشت،شرنگ تلخ شکست
به کامشان می ریزد
و نه بخت، جام پیروزی در کفشان می نهد.
فاتحان همیشه گناه خطاهای خویش را بر دوش می گیرند
در اندشه های خویش ، سازندگی را جستجو می کنند
و در دل هر چیز، دست به سوی خوبیها می گشایند.
دستانشان ایجاز بهار است،که به یمنش
زردترین ساقه ها بارور شوند
و به گل نشینند.
.....................
فاتحان به راهی که بر می گزینند مومنند
سخت و ناهموار ، شاید
و به چشم دیگران، بی سرانجام و ناگوار.
فاتحان واژه ی صبر را می شناسند
آنها می دانند که: ارزش هر چیز به عمری است
که درآن صرف می کنی
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه ی کفش فرارو ور کشید
آستین همت رو بالا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد نامه ی فرداها رو تا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود به سرش هوای حوا زد و رفت
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواست
ولی آخرش توی غبارا زد و رفت

حال زار و پریشانم را به چه توصیف کنم ؟
دل بی تاب و غمزده ام را به چه چیز تشبیه کنم ؟
بدن خسته و بی جانم را به کدامین شانه تکیه دهم ؟
به در کدامین خانه بروم ؟
جز خانه ی تو
دل بی تاب و پریشانم را با چه چیز آرام کنم ؟
جز با وجود تو
پریشان حالیم را ، دل بی تاب و وجود یخ زده ام را برای که توصیف کنم ؟
جز خودت که از حال و روزم خبر داری
جز خودت که میدانی در دلم چه می گذرد
به کدامین دیار سفر کنم ؟
جز دیار خودت ...






وقت دل کندن از این شهر و دلبستگیاست









موندن از خونه جدا با همه خستگیاست







جون به لبهام رسیده تا به کی دربدری 





درد غربت رو تنم که بازم باید بری



بزار تا خستگی از این تنه خسته بره

رخت دل بستگی از شهر دلبسته بره


|
معشوق من |
نقش بر آب مکن نقشه ی احساس مرا
مشکن قدر دل و قطره الماس مرا
تو که در ذهن من از آینه آیینه تری
سنگ تردید مزن شیشه احساس مرا
همتی تا که بتابد به دلم نور امید
یاد گاریست نگهدار گل یاس مرا
آتشی در دلم از شوق شما مشتعل است
داغ ابهام مزن شعله وسواس مرا
شرح آوارگیم صحبت امروزی نیست
خانه بر دوشم و حسرت زده بشناس مرا
در قماری که در آن برد کلان با من بود
دل بدآورد بسوزاند حریف آس مرا
دل رها میشود از ششدر این بازی دهر
دست نراد فلک ریزد اگر تاس مرا


کسی زیبا تر از تو در جهان ، نه
تو باش آرام جانم دیگران ، نه
غرور عاشقی دیوانه ام کرد
که دل خواهد تو را اما زبان ، نه





حال زار و پریشانم را به چه توصیف کنم ؟
دل بی تاب و غمزده ام را به چه چیز تشبیه کنم ؟
بدن خسته و بی جانم را به کدامین شانه تکیه دهم ؟
به در کدامین خانه بروم ؟
جز خانه ی تو
دل بی تاب و پریشانم را با چه چیز آرام کنم ؟
جز با وجود تو
پریشان حالیم را ، دل بی تاب و وجود یخ زده ام را برای که توصیف کنم ؟
جز خودت که از حال و روزم خبر داری
جز خودت که میدانی در دلم چه می گذرد
به کدامین دیار سفر کنم ؟
جز دیار خودت ...

من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد به رويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد به سويم
اگر اي آسمان خواهم كه يك روز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را

شبی پرسیدمش با بی قراری
به غیر از من کسی را دوست داری؟!!!
به چشمش اشک شد از شرم جاری
میان گریه هایش گفت آری..............
ایستاده ام با قامتی غروبین در انتظار رفتن تو
مانده ام حیران در چگونه گذراندن فاصله غربت تو
می روی و من به ظاهر مانده ام اما دلم با تو راهی شده
شاید کمی از احساس غربتم بکاهد ویک کمی از غربت لحظه هایم کم کند
می آیی...
میدانم در چشمانت ودر نگاهت می خوانم با آهنگی پر از امید
کاش می شد دستهایم را پر از مال مال نگاهت می کردم و بر گردنت می آویختم ,تا این احساس برای همیشه در تو بماند
